![]() |
![]() |
|
| " خداحافظ نوشتن کار من نیست ...آخه خیلی باهات ناگفته دارم " |
|
احساساتم را ریز ریز پس انداز می کنم در قلک دلم ! قلک که پر شد ، خودش می شکند و من با آن همه احساس با گوشواره های صورتی چند شعر با اشک می نویسم : از آسمان ، از شب ، از شکوفه های زیبای صورتی دستبندم ، .. از روز تولدم که با تو بهترین و خاطره انگیز ترین روزم شد ...
دوستت دارم به اندازه زیبایی شکوفه های نگین دار صورتی گردنبندم .....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 18:56 توسط عســـــل |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 17:4 توسط عســـــل |
|
|
... صدایت را که شنیدم مثل دختربچه های تنها که از تنهایی می ترسند بغض کردم ! عاقبت سد بغضم شکست و آبرویم را برد !! ببخش عزیز ... صدایت عجیب آرامم می کند و دونه دونه اشکهایی که روی غصه ندیدنت آب می ریزد !
حق بده ... گاهی کم می آورم بی تو ... من برای طولانی ندیدن دستانت هنوز خیلی کوچکم ...................
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 16:48 توسط عســـــل |
|
|
نمی دانم شاد کردن تو چه بلایی ست که به جانم افتاده ! تک تک پرهایم را می چینم ( جوجوها پَــر دارن دیگه !! D-: ) و با جوهر اشکهایم روی صورتت لبخند را نقاشی می کنم ؛ با آرزوهای کنار تو آجر به آجر قفسی می سازم و می شوم خوشبخت ترین زندانی که تو نگهبانش باشی . فقط مرا دوست بدار ....
کلمه رنگ است ... که تو می توانی بکشی روی صورتک های دنیا . می توانی خرجش کنی ، بدون اینکه نگران جیبهایت باشی . می توانی نثارش کنی : با فحش ، با اخم .. با .......... اما وقتی " عزیزم " گیر کرد توی گلویت ! این بار عشق جای همه چیز را می گیرد ؛ همه چیز ...... همین جا ، توی این صفحه سفید ، می توانم رویاهای رنگ باخته ات را دوباره نقاشی کنم ، مست عطر حضورت شوم و اشک های متولد شده ات را با عشق ببوسم ...... یا " بی اعتنایی " را روی صورتت خودم نقاشی کنم .... اما نمی شود . عشق ، عشق است .... هیچ کاری نمی توانم انجام دهم با قناری ای که توی دلت مثل همیشه خاص صدایم می زند ! جز اینکه محکم در آغوش بگیرمش ................................... !
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 16:46 توسط عســـــل |
|
|
کابوسهایم که تمام شد ؛ خوابهایم خوب که تعبیر شد ، توی گوشهایت زمزمه می کنم : که بی تــــــــــــــــــــــــــــو چقدر بی خواب بوده ام ! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 16:46 توسط عســـــل |
|
|
تـــــــــــــو رفته ای .... وکار من شده همین ... شمـــــــــردن ستاره ها , شمردن دانه دانه اشک هایم برای بازگشتت ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 16:45 توسط عســـــل |
|
|
ضربدرهای قرمز می زنم به بغض هایم این روزها .... که یادم بماند یادم بماند این روزهای تنهایی بی تـــــــــــو ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 16:45 توسط عســـــل |
|
|
می نویسم از تو که آغوش ذهنم بی خاطره ی چشمانت هیچ است ، از تو که نوازشت در رویا در بستر تنهایی ام همچون حرکت قاصدک لذت بخش است . وقتی کنار منی ، تمام رنگها ، تمام صداها ؛ تمام عطرها به فراموشی دل می سپارند ، من می مانم و گندمزار خیـــــــــال تو ...
یک سئوال ! گلم ** تا به حال گفته ام که خیالت به گندمزار می ماند ؟!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 16:44 توسط عســـــل |
|
چتر دستانت وسیع ترین پناهگاه روی کره زمین است . من ویرانی تنهایی ام را به دست حرفهایی نگفته ات دوست دارم ؛ حرفهای نگفته ای که هر روز ، سهم من از شعر خیس چشمان تو بود ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 16:43 توسط عســـــل |
|
|
... سالها کنارهم بودیم و سالها طول کشید تا باهم بودنمان را باور کردیم وجشن گرفتیم . پاییز و زمستان بود و ما خیالمان را کوچک می کردیم و تو هر شب با شاخه گلی سرخ در خواب به دیدن من می آمدی ! دستهایم همیشه سرد بود ، چون در خیال من هم برف می بارید انگار ! نگاهمان پرحرف تر از نگاهمان بود و قصه جاودانگی این لحظه ها را تکرار می کردیم. نفهمیدیم چگونه ، ولی تابستان با مزه ی شیرین تولد تو هم گذشت و دوباره به فصل پر از خاطره های قشنگمون رسیدیم ... و خاطره روز تولدم کنار تو که به یادماندنی می شود هر سال .... اما این بار خــــــزان ، افسوس که گاهی باید تنها باشم بی تو ...
اما خوشحالم که تو استاد درس پاک عشقی عــــــزیز ! به تو می بالم گل قشنگ من ....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 16:42 توسط عســـــل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دختر پاییزم... سیندرلای تنهـــا ... متولد 1365 ... نشسته ام قلم به دست .
کنار صفحه ای از جنس لحظه ها . مثل برگی از شقایق غر یب . گاه می نو یسم از سکوت . گاه می نو یسم از خطهای فاصله ... ببين نازنينم ! از آغاز نوشته هایم تا به حال ، درهر گذر و بن بست و خيابان و بيابان همه سراغ آن « اوي » نيامده ، آن گمشده ؛ را از من گرفتند و من سربه زير اما سربالا جوابشان را دادم ، اما ديگر نمي شود ... بالاخره تصميمي گرفتم و با خود قرار گذاشتم به پرسش تمام آنهايي كه يا پرسيدند و يا قرار است بپرسند پاسخ دهم . نتيجه اين شد كه : « من او ندارم ! » |
| پیوندهای روزانه |
|
بهانـــــه حتی اگه بدونم ... دوستت دارم ... و اما عشـــق فقط به خاطر تــو تقدیم به تــــو آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|